


چشمانم!
چه مظلومانه در جستجوي نگاهيست.
دستانم!
چه غريبانه درپي لمس دستي ست.
اما............!!!
بگوييد به چشمان خيسم،
و به دستان سردم
نیست آنچه در پی آنید
بازیچه ی دست روزگار
اين بار ….. شماييد.

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه می شود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
دکتر علی شریعتی

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کسی جایی در این منزل ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد
كاش كاش كاش...
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟
لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده
تا در نهايت سکوت فرياد بزنه :
دوستت دارم

چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
یادمان باشد
اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند!

بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز
( سـنگ نشود )

اگر درياي دل آبي است تويي فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويي معنا ي دنيايش
تو يعني دسته اي گل را ز آن سوي افق چيدن تو يعني پاكي باران تو يعني لذت ديدن
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن تو يعني از سحر تا شب به زيبائي درخشيدن
تو يعني يك كبوتر را زتنهايي رهاكردن خداي آسمانها را به آرامي صدا كردن
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن تو يعني باغي از مريم تو يعني كهكشان بودن
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني تو يعني پيك ازادي براي روح زنداني
تو يعني در زمستانها به ياد عشق افتادن تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن
تو يعني اوج زيبائي كنارم هستش و هر شب به خوابم باز مي آيي
اگه يه روز فکر کردي نبودن کسي بهتر از بودنش
چشمات رو ببند و اون لحظه اي که کنارت نباشه رو به خاطر بيار
اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ مي گي و هنوز دوسش داري...!

یک...دو...سه...چهار را شمردم تک تک
آهســــته به دنبال تو گشتم با شـــــک

وقتی که بزرگتر شدم فهمـــــــــــــمیدم
تمرین جدایی ست بازی قایم با شک

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من
هم با بي حوصلگي نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زير نوشته
من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

غربی ترین نقطه آسمان پایان است محل تلاقی رنگ های سرخ گونه
همانجا که آسمان بی پروا زمین را می بوسد و بی اختیار خورشید
شرمگین را از نظر ها دور می سازد و اما خورشید به انتظار طلوعی دیگر
رخ نمودنی دوباره هستی عاری از جدایی وبودنی فرای تمام بودن ها
زمین می آرامد و خورشید در التهاب این رسیدن می سوزد
من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد
من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم
من به خدا اعتقاد دارم حتی اگر ساکت باشد

انجا که عشق تو
لب فرو بسته فریاد می کشد
در بر هجرت وصال سر گردان
می چرخم و می چرخم
اما
بگذار تا بی تودر شعله ها بسوزم
که برکتیبه عشق نوشته اند:
به عشق شمع پروانه ها زنده زنده می سوزند!

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود
عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟
و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟
همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند....
هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد ...
یک فریب ساده و کوچک ،
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ،
جز با او و جز برای او نمیخواهی ...
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
وفای شمع را نازم که بعد از سوختن
به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد
نه چون انسان که بعد از رفتن هم دم
گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی که از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز
اما من شیرین ترین دروغ ها را
از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
دوستت دارم....


ای کاش گذر زمان در دستم بود
تا لحظه های با تو بودن را
آنقدر طولانی می کردم
که برای بی تو بودن وقتی نماند

یکی را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را
نمی خواند!

من پذیرفتم شکست عشق را
پندهای عقل دور اندیش را
می پذیرفتم که عشق افسانه است
این درد آشنا دیوانه است
می روی شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
گرچه تو شاداب تر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را


کاش میشد اشک را تهدید کرد
مهلت دیدار را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

آن توبه ی صد ساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
آبی تر از ابیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید خدا خواست که اینگونه بمیریم

عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني.
آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش رفته بي اينكه تو بفهمي.....
اما دستت پر از خا طرست!

آرزوهايت بلند بود
دست هاي من كوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلي بودم
با اين همه
فراموشم مكن
وقتي بر صندلي فرسوده ات نشسته اي
و به ماه فكر مي كني

محرم.ماه ایثار واز جان گذشتگی است!ماه عشق شور و فریاد است
ماه سرافرازی بر فراز نیزه ها!ماه آمیختن با خون و آمیختن با عشق است
محرم ماه عشق بر تمام دوستان تسلیت باد